تبليغاتX
..:: حزب الله ::..

..:: حزب الله ::..

صفحه ی نخست | پست الكترونيك | آرشیو مطالب | پروفایل مدیر


پیام مدیریت

ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم

تا دولت کریمه ، یک یا حسین دیگر

آدرس دیگر وبلاگ
HTTP://WWW.HEZBOLLAH.SUB.IR


حدیث روز


جستجوگر


در سایت ما
در سایت های دیگر


برگزیده ای از مطالب سایت

20 سوال بي‌پاسخ در مناظره!
مفسدين اگر دست از اموال ملت برندارند يكي‌يكي به ملت معرفي مي‌شوند
اسناد بی‌قانونی در تحصیل و ریاست دانشگاه رهنورد
موسوی نگران کتاب مبتذل عضو کانون نویسندگان است؟
متن نامه عذرخواهي دولت انگليس از ايران براي آزادي تفنگداران اين كشور
كرامت زن و ابزارگونگی زن
عصر پساهاشمی
ماجرای چیز های موسوی.....
احمدی‌نژاد شهادتت مبارک
اغتشاش حاميان موسوي و توطئه انتخاباتي
تبلیغ « سبز » با چاشنی رقص و آواز
کاريکاتور : چشم بند سبز
میرحسین به «چیز»هایی که جواب نداد، باخت
عكس : استقبال بي‏نظير مردم اصفهان از احمدي‏نژاد
نقد اثر سينمايي جديد مشترك مجيدي و موسوي!
عملكرد نخست‌وزير دهه 60 به روايت هاشمي رفسنجاني
نامزدي كه ستادش را نظارت نمي‌كند چگونه بر كشور مديريت خواهد كرد
عکس: نصب سؤال‌برانگيز پرچم‌هاي سبز در ميادين تهران توسط شهرداري
به 20 دليل به آقاي دكتر احمدي‌نژاد رأي مي‌دهم
عذر بدتر از گناه و همه‌ی فیلم‌های دست‌کاری شده‌ی خاتمی
خانجاني:دختران و پسراني که به دست هم "دستبند سبز" مي‌بندند خواهر و برادر هستند
فوق لیسانس معماری، استاد راهنمای رساله‌های کارشناسي ارشد و دکترای علوم‌سیاسی
موسوی: من دکتر نیستم/ تصویر و فیلم اتاق دکتر موسوی!
مشهد يکپارچه احمدي‌نژادي شد
استقبال سرد از خاتمی در خرمشهر و آبادان به روایت تصویر
موسوی ساز فرار از مناظره را کوک کرد
هواداران کروبى با شکستن در وارد دانشگاه اميرکبير شدند
درگيرى سبزها و زردها در تهران !
حاميان احمدي نژاد گل‌ رز به مردم هديه کردند
احمدي نژاد: شايعه سازان و تخريب‌گران را به خوبي مي‌شناسم
شگرد تبليغاتي حاميان موسوي در کرمان
حمله مسلحانه به ستاد احمدی‌نژاد بعد از ترور شخصيتي
ده‌ها برابر مشروطه و ملي‌شدن نفت تحت فشار بودیم
تصاویر بی احترامی شیراک به رییس جمهور سابق
هتاکي بي سابقه حامي موسوي به رييس جمهور
شال سبز مقدس‌تر از قرآن نیست که سر نیزه کردند
جدیدترین دروغ‌سازی حامیان خاتمی: دکتر علی اکبر متکان، کردان است!
انفجار بمب در میان عزاداران فاطمی دومین مسجد اصلی شیعیان زاهدان
سینه‌های خود را برای شمشیرها آماده کرده‌ایم
سه بار برای مصاحبه با موسوی تلاش کردیم، گفت با تشکر معذورم
احمدي‌نژاد: تحقير رئيس‌جمهور سابق در فرانسه از غم‌انگيزترين روزهاي زندگيم بود
نگاه ابزاري به زن، چرا؟
اوج ابتذال در ستادهاي كروبي و موسوي
توزيع اطلاعيه‌هاي تخريبي عليه احمدي‌نژاد در مشهد
رنگ لجني !!!!!!!
فعلا 20 سوال برای اثبات بی صداقتی میرحسین موسوی
تا روزی که در خدمت ملت هستم یک مورد از مفت‌خوری‌ها را هم امضا و تأیید نمی‌کنم
هتاكي حاميان ميرحسين در دانشگاه آزاد
اغتشاش حامیان موسوي در دانشگاه علامه
تهیه کننده سيما : موسوي خودش مصاحبه نمي‌داد

آمار و امکانات


ویژه نامه شهادت سید شهیدان اهل قلم، سید مرتضی آوینی

ویژه نامه شهادت آیت الله سید محمد باقر صدر

کمی هم غرب زدگی لازم است!!!

کمی هم غرب زدگی لازم است!!!

مناطق جنگی غرب

مناطق جنگی غرب کشور در غربت به سر می‌برند همان گونه شهدای آن مناطق و رشادت‌های صورت گرفته در آن درغربت است.

مناطق جنگی غرب

عموما زمانی که کلام از غرب و جنگ در آن به زبان می‌آید ذهن ما به سمت منافقین و خرابکاری آنها می‌رود. البته این امر طبیعی و بر حق است ولی اشکال آنجاست که در ذهن ما کمتر یادی از جنگ با عراق در مناطق غرب نقش بسته است.

اولین دلیلی که به نظر می‌رسد این است که مناطق غرب به علت شرایط

مناطق جنگی غرب

جغرافیایی و کوهستانی امکان طراحی و اجرای عملیات‌های بزرگ و نام آور را از دست رزمندگان ربوده، همین طور هم دشمنان ما در این مناطق عملیات‌های بزرگ و تحرکات کمتری از خود نشان داده است و گویا تقریبا در ایام زمستان جنگ در این مناطق به صورت نیمه تعطیل سپری می‌شده است. اما در مقابل مشاهده می‌کنیم که در جنوب بسیار عملیات بزرگ و سرنوشت سازیصورت گرفته است. و همین مسئله باعث شده تا غرب گمنام‌تر باشد.

دلیل دیگر آن است که برای معرفی مناطق جنگی بر روی غرب کار کمتری ،چه از سوی نهاد‌های مربوط و چه از سوی نهاد‌های فرهنگی صورت گرفته است.   

ما ایرانیان از غرب به دور افتاده‌ایم و دچار جنوب زدگی شده‌ایم و باید کمی بیشتر به غرب بپردازیم و خود را بدان نزدیک کنیم بلکه مدیون خون شهدا نباشیم.

مناطق جنگی غرب
مناطق جنگی غرب

عموما برنامه‌هایی که در رسانه‌ها تهیه و پخش می‌شود پیرامون مناطق جنوب است، همین طور عموم اردو‌هایی که برگزار می‌شود برای مناطق جنگی جنوب است و دلایل خاصی دارد. از مناطق جنوب در طول سال می‌توان بازدید کرد مگر زمان اندکی در ایام تابستان که بسیار گرم می‌شود ولی مناطق غرب را در عموم سال نمی‌توان بازدید کرد مگر ایامی چون تابستان و همچنین امکانات رفاهی همچون اردوگاه و ... را در جنوب بسیار می‌توان یافت ولی در غرب اصولا وجود ندارد و حتی اردو‌های راهیان نور غرب در مدارس و مراکز دولتی برگزار می‌شود. و همین کار را سختر می‌کند برای برپایی اردو‌ها.

مناطق جنگی غرب

اما شاید یک از مهمترین دلایل این است که فرماندهان مشهور ما در جنوب فعالیت داشته‌اند و با مناطق جنوب شناخته شده‌اند و ما آن‌ها را از درخششان در عملیات‌های سرنوشت ساز جنوب می‌شناسیم. وتنها از نقطه اوج آنها با آنها همراه و آشنا بوده‌ایم اما دریغ از آن که بسیاری از این سرداران و ستارگان در غرب پرورش یافته‌اند مثل: امیر سپهبد شهید صیاد شیرازی، شهید محمد بروجردی، شهید ابراهیم همت، شهید مهدی باکری، شهید حمید باکری، زنده‌یاد حاج احمد متوسلیان و بسیاری دیگر از ستارگان. 

منبع:سایت یک 

نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388 توسط حزب الله | لينك ثابت |

از آخرین لبخند شهید "عباس كریمی" 24 سال می گذرد

از آخرین لبخند شهید "عباس كریمی" 24 سال می گذرد

شهید عباس کریمی

"عباس كریمی" در سال 1336در قهرود كاشان دیده به جهان گشود.

دوران ابتدایی را در این روستا به پایان رسانیدو وارد هنرستان شد. بعد از اخذ دیپلم در رشته نساجی، به سربازی رفت.

دوران خدمت وظیفه او با مبارزات انقلابی امت اسلامی ایران همزمان بود. با وجود خفقان شدید حاكم بر مراكز نظامی، اعلامیه‌های حضرت امام خمینی(ره) را مخفیانه به پادگان عباس آباد تهران منتقل و آنها را پخش می‌كرد.

 

پس از فرمان حضرت امام خمینی(ره)، خدمت سربازی خود را رها نمود و با پیوستن به صف مبارزین در راه پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی فعالیت كرد و در جریان تشریف فرمایی حضرت امام(ره) نیز جزو نیروهای انتظامی كمیته استقبال بود.

در بهار سال 1358 به هنگام تاسیس سپاه پاسداران كاشان با احساس تكلیف، به عضویت سپاه درآمد و در قسمت اطلاعات مشغول به خدمت شد.

در تابستان سال 1359 داوطلبانه برای مبارزه با ضدانقلاب عازم كردستان شد و در سپاه پیرانشهر با واحد اطلاعات – عملیات همكاری كرد.

پس از مدت كوتاهی، به واسطه بروز رشادت و دقت عمل، به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات این سپاه معرفی گردید. از جمله فعالیتهای "كریمی " در منطقه خونرنگ كردستان،انجام شناسایی عملیات و آزادسازی منطقه دزلی و ... بود كه توسط نیروهای تحت امر و با هدایت او صورت گرفت.

وی   بعدها همراه سردار جاویدالاثر برادر متوسلیان و شهید چراغی به جبهه های جنوب عزیمت كرده و به عنوان مسئول اطلاعات – عملیات تیپ محمد رسول الله(ص) به فعالیت خود ادامه داد.

"عباس كریمی" در روز پنج شنبه 23 اسفند سال 1363 در حالی كه آخرین دستور ابلاغی از جانب  قرارگاه را در عملیات بدر (منطقه شرق دجله و شمال القرنه) اجرا می كرد (و  لبخندی متین بر لب داشت) بر اثر اصابت تركش خمپاره به ناحیه سرش مجروح شد و جان را به معشوق تسلیم نمود    .

"روحش شاد و یادش همیشه سبز"

شهید عباس کریمی

معرفی كتاب با موضوع زندگی شهید "عباس كریمی"

"مردی با چفیه سفید" بر اساس زندگی و خاطرات شهید "عباس كریمی " عنوان هفتمین جلد از سری كتب قصه فرماندهان به قلم عباس فكور، از تولیدات انتشارت سوره مهر است  كه چندی پیش به همت نشر شاهد به چاپ ششم رسید.

"مقدمه"،"ماجرای یك دوست"،"سرباز انقلاب"،"فتح،بدون جنگ"،"كمین در كمین"،"مردی با چفیه سفید"،

"خلبانی كه می خواست اسیر باشد"،بسیجی تازه وارد" و "طلوع در شرق دجله" از عناوین به چاپ رسیده در این كتاب هستند.

در قسمت "مقدمه " این كتاب  چنین آمده است:"مرد كنار ضریح زانو زدواشك از چشمانش سرازیر شد.

اول سفارش دیگران را به حضرت گفت؛ آن وقت آرزوی خودش وهمسرش.

«یا حضرت عباس علیه السلام ! نگذار این یكی هم مثل بچه های قبلی بمیرد».

دوباره بغض راه گلویش را بست ودر همان حال سرش را به ضریح گذاشت و............"

"مردی با چفیه سفید"، با شمارگان 6000 نسخه، در 78 صفحه، قطع پالتویی، با قیمت 500 تومان، توسط نشر شاهد به چاپ ششم رسیده است.

منبع: نوید شاهد

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387 توسط حزب الله | لينك ثابت |

فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه

فاجعه بمباران شیمیایی حلبچه

بمباران شیمیایی حلبچه

برای دیدن تصاویر در ابعاد بزرگتر بر روی آنها کلیک کنید

از زبان یکی از رزمندگان حاضر در صحنه

بمباران شیمیایی شهر کردنشین حلبچه از سوی هواپیمایی عراقی، یکی از حوادث حزن‌انگیز جنگ ایران و عراق بود. طبق آمار رسمی، در این اقدام، بیش از پنج‌هزار غیرنظامی بی‌گناه که بخش عمده آنها زنان و کودکان بودند، به شهادت رسیدند. سند زیر خاطرات یکی از رزمندگان قرارگاه قدس است که خود شاهد واقعه بوده است و برای آشنایی خوانندگان محترم با ابعاد فاجعه بار این اقدام جنایتکارانه ارتش عراق درج می‌شود.

یکبار دیگر از جاده شنی و باریکی که به حلبچه می‌رسد، به شهر وارد می‌شوم و با عجله خود را به محله‌ای که ساعتی پیش بمباران شده است، می‌رسانم. در آغاز که شهر تصرف شده بود، وضع عادی بود، مردم با شور و شوق به پیشواز رزمندگان اسلام می‌آمدند و به ما کمک می‌کردند تا سربازان عراقی را که در خانه‌هایشان پنهان شده بودند، به اسارت بگیریم و احتمال آنکه وضع بدین صورت در آید، کم بود. گزارش‌های فراریان به فرماندهان رده بالای عراقی و اطلاع صدام از نحوه برخورد امت مسلمان حلبچه باعث شد تا وحشیانه‌ترین اعمال غیرانسانی علیه مردمی بی‌دفاع انجام شود. نخست، بمباران با راکت‌های جنگی و سپس به صورت شیمیایی و... بود. حالا به میان عده زیادی از زنان و کودکان رسیده‌ام. شاید از میان هر ده نفر یک مرد یا پیرمرد دیده می‌شود که آن هم نمی‌داند چه کار کند. در اداره محله، چند شهید را مشاهده می‌کنم و از ترس شیمیایی شدن به سرعت خود را به مردم می‌رسانم. آنها با دیدن من به طرفم می‌آیند. عده آنها به صد نفر می‌رسد و نمی‌توانم همه آنها را با خود ببرم، تصمیم می‌گیرم حدود بیست نفر از زنان و بچه‌هایی را که شیمیایی شده‌اند، سوار کنم. آنها خود را پشت وانتی که دو برابر ظرفیت خود را تحمل کرده است، جای می‌دهند.

به سرعت حرکت می‌کنم تا بیش از این در منطقه آلوده نمانیم وضعیت بسیار نامناسب است. از میان دود، آتش و گرد وغباری که از خانه‌ها به آسمان می‌رود، عبور می‌کنم.  در این هنگام، یکبار دیگر، قسمتی از شهر بمباران می‌شود. مسیر خود را تغییر می‌دهم و از راهی که با آن آشنایی ندارم، بالاخره، به جاده شنی قبلی می‌رسم. از آینه، چهره‌های وحشت‌زده و گریان زنانی را که نمی‌دانند شوهرانشان در کدام سوی شهر در دام بمباران افتاده‌اند و دختر بچه‌های معصومی که مرا به یاد بچه‌هایی که در شهر‌های خودمان بمباران شده‌اند، می‌اندازد در عقب وانت می‌بینم. در این هنگام، مجددا شهر بمباران می‌شود. با ندیدن هیچ‌گونه  انفجاری متوجه می‌شوم که بمباران شیمیایی است؛ نبابراین، به سرعت خود را از صحنه دور می‌کنم. در چهره رزمندگانی که در گوشه و کنار مشغول نجات مردم‌اند، هیچ ترسی دیده نمی‌شود. انسان خجالت می‌کشد در مقابل این مردم بی‌پناه، ماسک بزند. سه نفری که کنار من نشسته‌اند، گریه می‌کنند و چشمان آنها دیگر جایی را نمی‌بیند. از میان دست‌اندازها به سرعت می‌گذرم. حرکت ماشین، زن‌ها و بچه‌ها را اذیت می‌کند، به کنار رود کوچکی که از کنار شهر می‌گذرد، می‌رسم. عده‌ای از مردم صورت‌های خود را با آب می‌شویند تا آسیب کمتری ببینند، به سرعت از آنجا می‌گذرم. با فاصله گرفتن از شهر، اطلاع ما از اوضاع داخلی آن کمتر می‌شود. هر بار که از آینه به مسافران نگاه می‌کنم، به شدت ناراحت می‌شوم. آنها قربانیان ظلم و ستم جرثومه‌های فساد و شیطان‌های کثیف این دوره از تاریخ‌اند. احساس می‌کنم با آنها خیلی مأنوسم. به‌صورت ورم کرده دختر بچه‌هایی که کنارم کز کرده‌‌اند، نگاه می‌کنم. بی‌اختیار اشکم سرازیر می‌شود. در نخستین سربالایی، اتومبیل از حرکت باز می‌ایستد، چند بار، پایم را روی پدال گاز فشار می‌دهم، اتومبیل آرام آرام حرکت می‌کند و مجددا از حرکت باز می‌ایستد. به چهره مسافران نگران خیره می‌شوم و دوباره تلاش می‌کنم، هر بار با شنیدن صدای انفجار دیگری ترسمان بیشتر می‌شود. زیر لب دعا می‌کنم. بیشتر برای همراهانم نگرانم، دلم می‌خواهد آنها را به اولین محل امن برسانم و برگردم و بعد تا حد امکان دیگران را نجات دهم.

در آغاز که شهر تصرف شده بود، وضع عادی بود. مردم با شور و شوق به پیشواز رزمندگان اسلام می آمدند و به ما کمک می کردند تا  سربازان عراقی را که در خانه هایشان پنهان شده بودند، به اسارت بگیریم.

بمباران شیمیایی حلبچه

برای دیدن تصاویر در ابعاد بزرگتر بر روی آنها کلیک کنید

صدای آشنایی را می‌شنوم، خوب گوش می‌دهم، دلم یکباره می‌لرزد، قلبم از جا کنده می‌شود، صدا از جانب آنهاست، پشت اتومبیل را نگاه می‌کنم، درست دیده‌ام، شعار لااله الاالله سر داده‌اند، زنان در حال تحمل بزرگ‌تر رنج روحی با جسمی شیمیایی شده و چشمانی که دیگر توان دیدن این طبیعت زیبا را ندارند، لااله الاالله می‌گویند، با آنها همراه می‌شوم، بغض گلویم را فرو می‌خورم، شعب ابوطالب، خواهران شهیدمان در 17 شهریور و شهادت‌های مظلومانه در خیابان‌های مکه در نظرم تداعی می‌شود، احساس می‌کنم خواب می‌بینم، اما نه درست دیده‌ام.

با شنیدن شعار زیبا و دلنشین آنها، به کوششم می‌افزایم. اتومبیل دوباره حرکت می‌کند، «لااله الاالله»، فریاد آنها بوی خون، بوی کربلا می‌دهد، می‌خواهم فریاد بزنم، دلم می‌خواهد به قله بالامبو بروم و فریاد بزنم و به مردم بگویم که این مردم چه حماسه‌ای آفریدند، احساس می‌کنم که ظرفیت دیدن این همه عظمت و زیبایی و خروش روح‌های بزرگ را ندارم، خودم را کنترل می‌کنم، اما بعد، بغض گلویم می‌ترکد و زیر لب با آنها هم صدا می‌شوم. این افکار مانند برق از ذهنم می‌گذرد که مرزها بسته است، اینها هنوز امام ما را ندیده‌اند، ما که ساعتی بیشتر نیست به آنها رسیده‌ایم، پس چرا شعار آنها با ما مشترک است، حجاب آنها را با مردم آشنای شهر خودمان مقایسه می‌کنم، مثل این که خود آنها هستند، با مشت‌های گره کرده، شعار سر می‌دهند، پس این‌همه مصیبت در کجای وجود اینها جای گرفته است. احساس کوچکی می‌کنم! من همیشه در میان شهرهای جنگ زده ایران نسبت به بستان حساس بوده‌‌ام و یاد مظلومیت اسیران ما که به شهادتشان انجامید، رنجم می‌دهد. اکنون، احساس می‌کنم که حلبچه نیز آنجاست، مردم مشترکی دارد، روح مشترک و شعار مشترک، آیا کسی هست بداند که چه می‌گذرد؟

بمباران شیمیایی حلبچه

برای دیدن تصاویر در ابعاد بزرگتر بر روی آنها کلیک کنید

زنان در حال تحمل بزرگنرین رنج روحی با جسمی شیمیایی شده و چشمانی که دیگر توان دیدن این طبیعت زیبا را نداشتند، لا اله الا الله می گفتند.

به دامنه ارتفاع بلند بالامبو که مشرف به حلبچه، است می‌رسم و میهمانان جمهوری اسلامی را کنار بچه‌های اورژانس پیاده می‌کنم. در حالی که دلم را جا گذاشته‌ام، به سرعت باز می‌گردم، این بار مسیر را بهتر بلدم. از کنار ساختمان بزرگی که عکس صدام روی دیوار آن به چشم می‌خورد، می‌گذرم، مردی بر سر زنان مرا به کمک می‌طلبد، منطقه کاملاً آرام است. برای کمک به او تردید می‌کنم، بالاخره تصمیم می‌گیرم، به محل قبلی که مردم بیشتری در آن جمع شده‌اند، بروم. به سرعت، از میان آهن‌های خم شده ساختمان‌ها می‌گذرم. در بازار اصلی شهر هیچ نظمی دیده نمی‌شود. موج انفجار راکت‌های جنگی هواپیماهای بعثی، درب‌های پلیتی مغازه‌ها را میان خیابان ریخته است. سعی می‌کنم طوری عبور کنم که ماشین پنچر نشود. به آخر شهر می‌‌رسم و به سرعت به محله‌ای وارد می‌شوم که مردم در آن جمع‌اند، ماشین را در یک سه راهی نگه می‌دارم و پایین می‌آیم، غم‌انگیزترین صحنه‌های طول عمرم را می‌بینم. اکنون، هیچ‌کس زنده نیست. همه شهید شده‌‌اند، در کنار آنها می‌رسم و خم می‌شوم و به چهره معصوم کودکان شیرخوار نگاه می‌کنم، رزمنده‌ای شیشه شیری را از روی زمین برمی‌دارد و در کنار کودک شهید قرار می‌دهد، راست می‌ایستم و تا انتهای کوچه را می‌نگرم. یکباره از زبانم جاری می‌شود؛ «باز این چه شورش است که در خلق عالم است». خدای من همه شهید شده‌اند. آنها که شعارشان با ما مشترک بود و تا لحظه‌ای پیش فرزندان خود را در آغوش می‌فشردند، مادری را می‌بینم که کودک شیرخواره خود را در آغوش گرفته و هر دو شهید شده‌اند، چهره‌ها معصوم و حجاب مادر از هر چیز دیگری کامل‌تر است. از میان صدها شهید که بیشترشان زنان و کودکان معصوم‌اند، می‌گذرم. پاهایم می‌لرزد. نگاهم به پرچم سرخی می‌افتد که کلمه ثارالله آن یادآور شهادت اباعبدالله علیه‌السلام است و صحنه کربلا را تداعی می‌کند. میهمانان جمهوری اسلامی را ناجوانمردانه کشته‌‌اند، سخن رسول خدا به یادم می‌آید که: «اسلام مظلوم آمد، مظلوم خواهد ماند و مظلوم باز خواهد  گشت». به چهره کودکان خیره می‌شوم. زیبا و نورانی خفته‌اند. تعدادی از آنها مانند عروسک‌های زیبای بازی بچه‌ها هستند. همیشه چهره مرده، ترس‌آور و تحمل ناپذیر است؛ زیرا، روح ما با آن بیگانه می‌باشد، اما اینها که لبیک‌گویان فریاد هل من ناصر ینصرنی فرزند فاطمه زهرا هستند، چه زیبا به لقاء حضرت دوست رسیده‌اند. برای توصیف هر یک از آنها و صحنه شهادتشان یک کتاب کم است. در شهادت مظلومانه آنها گریه کنان خانه‌ها را می‌گردم. به هر خانه‌ای که وارد می‌شوم، می‌بینم که همه شهید شده‌اند. چشمانم سیاهی می‌رود و صحنه‌های شهادت مردم مسلمان حلبچه برایم تحمل ناپذیر می‌شود، دورنمای انقلاب اسلامی عراق را در نظرم مجسم می‌کنم و مسئولیت سنگین آنهایی که می‌خواهند مسئولیت این است را بر عهده گیرند، با خود می‌گویم: «بشیر کجاست تا مصیبت این روح‌های بزرگ را باز گوید».

منطقه عملیاتی حلبچه

28/12/1366

منبع:مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ

نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387 توسط حزب الله | لينك ثابت |

دردودل دختر شهید محمد ناصر ناصری به پدر شهیدش

اللهم عجل لویک الفرج و النصر

دختر شهید محمد ناصر ناصری

دردودل دختر شهید محمد ناصر ناصری به پدر شهیدش

جهت دانلود فایل صوتی کلیک کنید

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387 توسط حزب الله | لينك ثابت |

آن بسیجی سر جدا «همت» بود

آن بسیجی سر جدا «همت» بود

حاج همت

 یکی از همرزمان شهید همت با ذکر خاطره‌ای از این فرمانده شجاع سپاه اسلام، به بیان آخرین دیدار خود با وی پرداخت.

خاطره‌ای از شهادت فرمانده لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص)

به گزارش  فارس، شیبانی از همرزمان شهید محمدابراهیم همت فرمانده لشکر 27 محمد رسول‌الله(ص) در ایام دفاع مقدس سه‌شنبه شب در همایش بزرگ «ستارگان دوکوهه» بزرگداشت سه تن از فرمانهان شهید این لشکر در تالار بزرگ وزارت کشور برگزار شد، در سخنان کوتاهی به ذکر خاطره از شهید همت پرداخت.

شیبانی گفت: در عملیات خیبر، همت از طریق بی‌سیم به من اطلاع داد که برادر "عزیز " (فرمانده فعلی کل سپاه) در قرارگاه منتظر ماست و باید به آنجا برویم.

شهید همت

به او گفتم که شما برو، من هم خودم را می‌رسانم و با یکی از دوستان به سمت قرارگاه به راه افتادیم. در میان راه منطقه خطرناکی بود که می‌بایست با احتیاط بیشتری از آنجا عبور می‌کردیم. به همین دلیل به حالت نیم‌خیز قرار گرفتیم.

قدری که از رفتن ما گذشت، دیدیم دو جنازه شهید روی زمین افتاده. از لباس‌هایشان فهمیدیم بسیجی‌اند. تصمیم گرفتیم پیکر شهدا را به عقب بکشیم. من پای یکی از آنها را گرفتم و کشیدم.

شیبانی در این قسمت از خاطره خود در حالی که گریه می‌کرد، گفت: شهیدی که من پای او را کشیدم سر نداشت. وقتی به قرارگاه رسیدیم گفتند هنوز همت نیامده.

سپس به من خبر دادند که از همت خبری نیست و آقای هاشمی (رفسنجانی) ما را می‌خواهد. به آنجا رفتیم و قبل از من، شهید محلاتی رسیده بود.

شهید همت

خودم را معرفی کردم. شهید محلاتی به من گفت همت مفقود شده و شما برای شناسایی پیکر برخی شهدا که شناسایی نشده‌اند، باید به عقب بروی.

وقتی این را شنیدم یاد همان پیکر بی‌سری افتادم که در راه با آن برخورد کردم در معراج شهدا بود که با دیدن همان پیکر و نشانی‌هایی که از همت داشتم فهمیدم آن پیکر بی سر، پیکر چه کسی است ...

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387 توسط حزب الله | لينك ثابت |

سردار بی سر

سلام بر سردار بی سر.........

سلام بر سردار خیبر..........

4564

چند تا خاطره از این سردار خستگی ناپذیر سپاه اسلام

فصل پاييز بود وهواي منطقه سرد. شهيد حاج محمد ابراهيم همّت براي مأموريتي بيرون رفته بود. وقتي برگشت، متوجه شد كه بچه‌ها براي رزم شبانه رفته‌اند و در اين هواي سرد، هر كدام فقط يك پتو و تجهيزات نظامي با خود برده‌اند. يك پتو برداشت و از سنگر بيرون رفت و آن شب را با يك پتو در محوطه باز اردوگاه به سر برد. وقتي علتش را از او پرسيدم، گفت: امشب نيروها توي اين سرما با يك پتو مي‌خوابند، من چه طوري داخل سنگر گرم بخوابم؟

***

درقلاجه بوديم، سال شصت و دو، هوا خيلي سرد بود. رفتيم تمام اوركت‌هايي را كه توي دوكوهه داشتيم برداشتيم آورديم داديم به بچه ها.

حاج همّت آمد . داشت مثل بيد مي‌لرزيد.

گفتم : اوركت داريم آ. بدهم تنت كني؟

گفت: هر وقت ديدم همه تن شان هست من هم تنم مي‌كنم.

تا آن جا بود نديدم اوركت تنش كند.

مي لرزيد و مي خنديد.

***

ظهر تابستان بود و دماي هوا 45 درجه، يكي از بچه‌ها پنكه‌اي آورد، حاج همّت با ناراحتي گفت، "براي چه پنكه آورديد؟" گفتم: خب هوا گرم است.

گفت: نه، فرقي نمي كند بسيجي هاي ديگر هم همين وضعيت را دارند.

پنكه را رد كرد و گرفت خوابيد.

***

حاجي مي گفت: وقتي حج رفته بودم ، تو خونه خدا چند تا آرزو كردم. يكي اين كه تو كشوري كه نفس امام نيست نباشم ؛ حتي براي يك لحظه. بعد از خدا تو رو خواستم و دو تا پسر، بعدش خواستم نه اسير شم ، نه جانباز؛ فقط وقتي از اولياء الله شدم در جا شهيد شم.

***

شبانه مي‌روند تا براي شهيدي زير پاي قبر حاجي قبر بكنند. همين طور كه زمين را مي‌كنده‌اند، قبر حاجي سوراخ مي‌شود. قبركن مي‌بيند بوي عطر و گلاب بلند شد و روشنايي زيادي در اين قبر هست. فكر مي‌كند شايد نور از بيرون به داخل قبر تابيده است. بيرون را نگاه مي‌كند، مي‌بيند تاريك است؛ ولي داخل قبر نوراني است. نگاه مي‌كند، مي‌بيند پاي حاجي پيداست و كمي خاك روي آن ريخته است؛ خاكها را كنار مي‌زند، مي‌بيند كه بدن حاجي و لباسهايش پس از چهار سال تازه‌ي تازه است! بعد گچ مي‌آورد و قبر را دوباره درست مي‌كند.

***

او انسانی بود كه برای خدا كار می‌كرد و بالاترین اعمال را داشت. شهید حاج همت سخت ‌ترین كارها را در لشكر و جبهه شخصاً به عهده می‌گرفت. مردی با ایمان و اخلاص بود، هركاری كه از آن سخت‌تر و دشوارتر نبود، حاج همت مردانه به عهده می‌گرفت. خدا رحمت‌اش كند. كارهای او حساب شده و بسیار قابل تمجید و تكریم است.

شهید آيت الله حاج شیخ فضل‌الله محلاتی

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387 توسط حزب الله | لينك ثابت |

شهادت طلبی همان زندگی طلبی است

شهادت طلبی همان زندگی طلبی است

شهید

در ذره ذره تفكر شهادت طلبی زندگی موج می زند و با هیچ چسبی نمی توان این دو اندیشه متضاد را به هم نزدیك كرد و آنها را برخاسته از یك خاستگاه دانست.

روحیه مرگ طلبی ریشه در فلسفه نیهلیسم یا همان پوچ گرایی دارد. در این طرز تفكر فرد همه چیز را پوچ می بیند و چون به یك منشا قدرتمند معنوی چون ایمان و پرودگاری كه همه چیز در ید قدرت اوست اعتقادی ندارد و همه چیز را در همین دنیای كوتاه خلاصه می كند، نمی توانند بی عدالتی ها و بدعهدی های روزگار را تحمل كند. فرد در این نحله فكری همه چیز را بی معنی و خالی از فایده و در انتها پوچ و بی ارزش می بیند؛ چرا كه او به دنیای دیگری كه در آن هر كس به جزای اعمال خود می رسد ایمانی ندارد، از این روست كه همه چیز زندگی برای او بی اساس و بی قاعده و بر منشا جبری نازیبا و ناعادلانه بنا شده است.

روشنفكران بسیاری از جمله نویسنده رمان مسخ ،فرانتس كافكا، آلبركامو، ژان پل ساتر و .... نیز نویسنده ایرانی صادق هدایت همه به نوعی به این طرز تفكر وابسته اند و چنانكه می دانیم رسوخ چنین تفكری سبب می شود تا صادق هدایت در فرانسه با گاز خودكشی كند و به تعبیر خود جبر زمانه را حداقل در مورد زمان مرگ بشكند و وقت مردن را خودش تعیین كند و این اوج فلسفه پوچ گرایی و مرگ طلبی است. اندیشه ای كه حتی نمی توان كوچك ترین شباهتی با شهادت طلبی و مرگ آگاهانه برای بهتر شدن زندگی و ایثار جان برای بهره مند كردن دیگران از ذات زندگی در آن یافت.

در ذره ذره تفكر شهادت طلبی زندگی موج می زند و با هیچ چسبی نمی توان این دو اندیشه متضاد را به هم نزدیك كرد و آنها را برخاسته از یك خاستگاه دانست.

شهادت طلبی اصلاً هیچ قرابتی با مرگ طلبی ندارد و دقیقاً بنیان های فكری این دو طرز فكر از ریشه با یكدیگر مغایرت دارند و نمی شود كه آنها به هم نزدیك یا حتی اندكی مشابه یافت.
شهید

مرگ طلبان و پوچ انگاران در تمام آثار و ریشه تفكراتشان نیستی و پوچی حرف اول را می زند در حالی كه شهادت طلبان زندگی عزتمند را برای خود و جامعه در راس اندیشه های شان قرارداده اند و مبنای تمام حركاتشان رسیدن به یك زندگی آرمانی به همراه عزت و سربلندی برای خود و دیگر افراد جامعه است.

برای نمونه در طول تاریخ هر جا كه با حركتی ایثارگرانه روبه رو می شویم در دنباله آن عزم برای تغییر و تحول در زندگی و ساختن آینده ای بهتر برای دیگران به شدت به چشم می آید و اصلاً نمی توان متصور شد كه آنان برای رهایی از زندگی و ترك آن جان خود را نثار كرده باشند. با مطالعه تاریخ، خاصه تاریخ اسلام این مسئله به شدت برجسته و متمایز از مرگ طلبی و پوچ انگاری است و به هیچ وجه نمی توان در ایثارگری ردی از طرز تفكر نهیلیستی را یافت.

قیام امام حسین(ع) و یارانش نمونه روشن و آشكاری است از تمایز به شدت برجسته بین مرگ طلبی و شهادت طلبی فلسفه بزرگ این قیام عظیم در طول تاریخ از زوایای گوناگون مورد بررسی و كنكاش قرار گرفته و چراغ روشنی برای كسانی شده است كه شهادت را بر می گزینند تا زندگی بهتری برای دیگران بسازند و از آن زمان تاكنون همواره تمایل به شهادت با روح و ذات ناب زندگی گره خورده و پیوسته تمایز خود را با مرگ طلبی كه همواره از شور زندگی خالی است و به نوعی یاس و سرخوردگی می رسد به رخ انسان ها كشیده است.

زندگی زیباست،اما شهادت زیبا تر

در پس پشت مرگ طلبی كه به حركت های انتحاری بیهوده ای منجر می شود هیچ تفكر مثبتی وجود ندارد و به جرأت می توان گفت اندیشه مرگ طلبی برای جامعه مخرب و به نوعی نابودكننده زندگی است. فرد مرگ طلب به جان آمده از شرایطی كه به او تحمیل شده و خالی از شور و امید هم خود و هم عده ای از انسان های بیگناه را به كام مرگ می كشاند بی آنكه ثمری برای خود یا جامعه اش داشته باشد و كار او سبب مرگ و ویرانی و نیستی و پوچی است و همواره مورد نفرت ناظران و انسان های اطراف و حتی كسانی كه از آن واقعه آگاه می شوند بوده است در حالی كه حركت های شهادت طلبانه برای تغییر و تحول در زندگی مردم عملی قهرمانه و الگو ساز با یك واكنش مثبت و تحسین شده از سوی همه حتی كسانی كه در برابر فرد شهادت طلب صف بسته اند، انجام می شود. به بیان گزیده تر و بهتر در تمام سلول های تفكر و نحله فكری مرگ طلبی تماماً از پوچ انگاری و بیهوده نگری و نگاه منفی و سراسر از گمگشتگی صحبت می شود و ریشه تفكر آنها عدم تغییر و یك جبر عظیم و بزرگ است كه در راه وجود انسان ها قرار گرفته و هیچ چاره ای جز رخوت و عدم حركت و نیستی به فرد دارای این طرز تفكر ارائه نمی دهد. شهادت طلبی اصلاً هیچ قرابتی با مرگ طلبی ندارد و دقیقاً بنیان های فكری این دو طرز فكر از ریشه با یكدیگر مغایرت دارند و نمی شود كه آنها به هم نزدیك یا حتی اندكی مشابه یافت.

شهادت طلبی همان زندگی طلبی است و مرگ طلبی پوچی و پوچ انگاری و انكار زندگی.

نویسنده : نغمه ساداتی

منبع : روزنامه جوان

نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387 توسط حزب الله | لينك ثابت |

قسمتی از وصیت نامه شهید سید اسدالله لاجوردی

به بهانه حذف امامت و ولایت از مرامنامه سازمان منافقین انقلاب (مجاهدین)

قسمتی از وصیت نامه شهید سید اسدالله لاجوردی

"......خدایا! تو شاهدی، چندین بار به عناوین مختلف، خطر "منافقین انقلاب" را همان ها که التقاط بگونه "منافقین خلق" سراسر وجودشان و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همان ها که ریاکارانه برای رسیدن به مقصودشان، دستمال ابریشمی بسیار بزرگ – به بزرگی مجمع الاضداد – به دست گرفته اند، هم رجایی و باهنر را می کشند و هم به سوگشان می نشینند، هم با منافقین خلق پیوند تشکیلاتی و سپس...! برقرار می کنند، هم آنان را دستگیر می کنند و هم برای آزادیشان و اعطای مقام و مسئولیت بدانان تلاش می کنند و از افشای ماهیت کثیف آنان سخت بیمناک می شوند، هم در مبارزه علیه آنان و در حقیقت برای جلب رضایت مسئولین و نجات بنیادی آنان، خود را در صف منافق کشان جا می زنند و هم در حوزه های علمیه به فقه و فقها روی می آورند تا مسیر فقه را عوض کنند به مسئولین گوشزد کرده ام، ولی نمی دانم چرا؟ (گرچه نسبت به برخی تا اندازه ای می دانم چرا) ترتیب اثر نداده.

به مسئولین بارها گفته ام که خطر اینان به مراتب زیادتر از خطر "منافقین خلق" است، چرا که علاوه بر همه شیوه های منافقانه منافقین، سالوسانه در صف حزب اللهیان قرار گرفته و کم کم آنان را در صفوف آخرین و سپس به صف قاعدین و بازنشستگان سوقشان داده و صفوف مقدم را غاصبانه به تصرف خود در آورده اند. به گونه ای که عملاً عقل و اراده منفصل برخی تصمیم گیرندگان قرار گرفتند و در عزل و نصب ها، حفظ و ابقاها دست به تخریب می زنند و اعمال قدرت می کنند.

اینها همه پوچ است و بی اهمیت، مهم و بسیار مهم این است که هدف غایی از همه این تلاش ها گسترش فکر التقاطی و انحرافی سازمان ضد خدائی شان است که جز اندیشه های مادی گرایانه و ماتریالیستی ، چیز دیگری نیست و با بهره گیری از تجربیات مثبت و منفی هم پالگی های چپ و منافقشان توانسته اند، متأسفانه به نسبت بسیار زیادی (زیادتر از توفیق منافقان خلق در سالهای 51-54 ) تعداد کثیری از روحانیان را تحت تأثیر قرار دهند و با لطائف الحیل بر ذهن و روان آنان اثرات دلخواهشان را بگذارند تا بدانجا که بر اعمال جنایتکارانه آنان با دیده اغماض بنگرند و حتی در مواردی نظیر به شهادت رساندن باهنر و رجایی با دست روی دست مالیدن های مسامحه کارانه، به مصلحت اندیشی های پشیمانی آورنده متوسل شوند. باز مهم تر از همه این که با کمال تأسف، توانسته اند، تعداد فراوانی از جوانان مسلمان را جذب کرده، منحرف نمایند.

هان! ای خانواده عزیزم، به هوش باشید! مبادا که فریب تأیید و تکریم های ریاکارانه این منافقان جدا از دین را بخورید. چه بسا با ظاهری چاکرانه و دلسوزانه به سراغتان بیایند و خود را چنان حزب اللهی جا بزنند که مسلمان ها و ابوذرها را جرأت لحظه ای هم لباسی و هم شکلی با آنان نباشد."

 

حمایت این سازمان ضد خدایی از عضو مردتشان هاشم آغاجری را که فراموش نکرده اید؟

تلاش سران جریان مدعی اصلاحات و صد البته از نوع آمریکایی، برای جلوگیری از اجرای حکم اعدام هاشم آغاجری مرتد که از خاطران بیرون نرفته است؟

این جماعت خائن و یا در حالت خوش بینانه خوش خیال و فریب خورده، در صدد بازگشت به قدرت هستند، به هوش باشید امت حزب الله!

نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387 توسط حزب الله | لينك ثابت |

نوشته هاي پيشين

http://www.ya-lesarat.sub.ir 20 سوال بي‌پاسخ در مناظره! مفسدين اگر دست از اموال ملت برندارند يكي‌يكي به ملت معرفي مي‌شوند متن نامه عذرخواهي دولت انگليس از ايران براي آزادي تفنگداران اين كشور عكس : استقبال بي‏نظير مردم اصفهان از احمدي‏نژاد اسناد بی‌قانونی در تحصیل و ریاست دانشگاه رهنورد موسوی نگران کتاب مبتذل عضو کانون نویسندگان است؟ كرامت زن و ابزارگونگی زن عصر پساهاشمی ماجرای چیز های موسوی..... +


نکته امروز:

منوي اصلي

صفحه ی نخست
پست الكترونيك
آرشیو مطالب

آرشيو موضوعي

اخبار
سیاست
دین و مذهب
اقتصاد داخلی و خارجی
جامعه
بانک صوتی و تصویری
بیانات و سخنرانی ها
شهدا
طنز سیاسی
خاطرات مقام معظم رهبری
عکس


آرشيو

تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387


فیلم های ویژه

..:: حزب الله::..

نويسندگان


لوگوی دوستان

Hezbollah
Powered By
BLOGFA

Hezbollahحزب الله